مرجع هواداران فانتزی ، علمی تخیلی و ژانر وحشت
طرفداران فانتزی
ورود
شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



گذرواژه را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید
منوی اصلی
افراد آنلاین
10 کاربر آن‌لاين است (1 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مقالات)

عضو: 4
مهمان: 6

رنزمی.کالن, پرسيوس, Daughter.of.Death , جایاه, ادامه...
مقالات سایت
به بخش مقالات سایت طرفداران فانتزی خوش آمدید !
برای خواندن مقالات سایت ابتدا می بایست شاخه ی اصلی مورد نظر خود را انتخاب کنید و در آن شاخه مقالات را جستجو کنید . لطفاً توجه داشته باشید که تمامی مقالات قرار گرفته در این بخش توسط اعضای سایت نوشته یا ارسال شده اند و آن تعدادی که از مکان های دیگر گرفته شده همراه با ذکر منبع می باشند .
شما نیز می توانید برای ارسال مقالات خود در این بخش از اینجا اقدام کنید . پس از ارسال مقاله باید منتظر باشید تا مقاله مورد نظر توسط مدیران سایت تایید شده و در سایت قرار گیرد . مقالاتی که طبق قوانین سایت نباشند و مقالات بدون منبع در این بخش قرار نخواهند گرفت .
مقالات :: مصاحبه ها

من خون‌آشام نيستم !


من خون‌آشام نيستم !
دارن شان
شايد اسم او را روي جلد كتاب‌هاي ترسناك ديده باشي؛ شايد از اين به بعد هر كتاب ترسناكي را كه ببيني دنبال نام او در پاي كتاب بگردي. دارن شان استاد نوشتن داستان‌هاي اين‌چنيني است. او
زندگي‌نامه اش را اين‌طور نوشته است...
من خون‌آشام نيستم !
سال 1972 در لندن، درست روبه‌روی ساعت «بيگ­بن» و ساختمان مجلس به دنيا آمدم. تا شش سالگی در لندن زندگی کردم و از سه سالگی به مدرسه رفتم.

از 5 يا 6 سالگی، نويسندگی شغلی بود که می­خواستم داشته باشم. اين تنها کاری بود که واقعاً دوست داشتم انجام بدهم. خب، در باره کارهای ديگر خيالبافی می­کردم. اما نويسندگی را به عنوان شغل اصلی می­خواستم.

فکر می­کنم مادرم بيشترين تأثير را بر من گذاشت. او معلم مدرسه ابتدايی بود؛ به همين خاطر خواندن و نوشتن را او يادم داد و عشق به کتاب خواندن را در من ايجاد کرد.

عاشقِ رفتن به ايرلند بودم. به کلبه جدّمان در خارج از شهر اسباب­کشی کرديم (تا ده سال پيش که زنده بود، هنوز با ما زندگی می­کرد.) من از آزادی، تاريکی و شب­های خوف‌انگيز لذت می­بردم (خارج از شهر خيلی وهمناک­تر از شهر است.)

آن سال­ها تلويزيون ايرلند خيلی ساده و ابتدايی بود (2 تا کانال داشت و فقط 12 ساعت برنامه پخش می­کرد!) برای همين مجبور بودم برای وقت­گذرانی، کتاب­های زيادی بخوانم. هر کتابی که پيدا می­کردم می­خواندم، به خصوص داستان­های ترسناک را. هميشه به کتاب­ها و فيلم‌های ترسناک علاقه داشتم. خيلی خوشم می­آمد برای خودم کابوس بسازم.

بيشتر کتاب­هايی را که الان می­نويسم، در ترس‌های وحشتناک دوران کودکی­ام ريشه دارند. آن زمان که شب­ها بيدار می‌ماندم و در خيالم صحنه­های ترسناکی را تصور می­کردم. مثلاً خون­آشام­ها و جانورهای جورواجور و عجيب و غريب، کلبه کوچکم را محاصره کرده­اند!

در کودکی و نوجوانی، هر جايی که فکرش را بکنيد می­گشتم، توی کتاب­ها، فيلم­ها و حتی داستان­های مصور تا بتوانم ترس را پيدا کنم. تشنه­ چيزهايی بودم که مو بر تن آدم سيخ می­کردند.و البته بعضي وقت ها نتيجه­ خواندن کتاب­های ترسناک يا ديدن فيلم­های وحشتناک، کابوس هاي شبانه می­شد که ...

سال­های زيادی سراغ کتاب­های ديگر رفتم، چيزهای قشنگی هم پيدا کردم (ترس با اينکه باعث سرگرمی و تفريح می­شود، اما محدود است) ولي هيچ کدام تأثير آن فيلم­های قديمی، يا داستان­های کوتاه «ادگار آلن­پو» را نداشتند.

به طور تمام وقت می­نويسم و هنوز هم عاشق کابوس­هايی هستم که برای خودم می‌سازم.


-------------------------------------------------------------------


- برای داستان­هايت از کجا الهام می‌گيری؟
- مردم هميشه از من می­پرسند ايده‌هايم را از کجا می­گيرم، من هم جواب نمی­دهم. چون سؤال بسيار سختی است.

- می­توانم بپرسم چه قدر طول کشيد تا اولين کتابت منتشر شد؟
- خيلی زياد. چند ماهی طول کشيد تا فقط يک ناشر پيدا کنم، بعد هم يک سالی برای فروشش و دو سال هم طول کشيد تا توزيع بشود!

- آيا اين حالت عادی است که نمی‌توانی داستان کوتاه بنويسی، چون هميشه در حال نوشتن رمان هستی؟
- من هم دلم می­خواهد داستان کوتاه بنويسم، اما رمان را ترجيح می­دهم.

- آيا در مورد نويسنده شدن ترديد هم داشتی؟
- در باره اين که نويسنده­ موفقی می­شوم يا نه، شک داشتم. اما هرگز نسبت به نويسندگی ذره­ای هم ترديد نداشتم.

- از اين که برای خوانندگانِ کتاب‌هايت حرف بزنی، مشکل داری؟
- نه. مشکلی ندارم. اين جنبه از کار را هم دوست دارم! اما دوره راهنمايی و دانشگاه، خيلی خجالتی بودم و تقريباً سر کلاس­ها هرگز حرف نمی­زدم!!

- باز هم يک سؤال ديگر! در وبلاگت گفته­ای که روزی 10 صفحه می‌نويسی، منظورت صفحه­ کامپيوتر است يا کتاب؟
- هر روز 10 صفحه کاغذ A4 می‌نويسم، چيزی حدود 3000 کلمه.


- چه غذايي را دوست داري؟
- همه جور غذا دوست دارم. پيتزا، جوجه ترش و شيرين، ماهی و چيپس و...

- دوست داری برای کودکان بنويسی، در حالی که بايد خودت را بيشتر سانسور کنی. يا دلت می­خواهد برای بزرگسالان بنويسی چون فضای بازتری وجود دارد؟
- در نويسندگی ترجيحی برای کودکان يا بزرگسالان ندارم. من چالش هر دو اينها را دوست دارم!

- بچه که بودی عنکبوت هم داشتی؟
- نه. هميشه از آنها می­ترسيدم!!

- چه سالی برايت موفقيت­آميز بوده است؟
- گفتنش سخت است! اما از نظر اقتصادی، در مدت اين‌‌ 6 ـ 7 سال، هر سال وضع اقتصادی­ام بهتر از قبل شده است.

- آيا واقعاً بازی شطرنجت خوب است؟
- بدک نيست. اما چند سالی می­شود که بازی نمی­کنم.

- هيچ کدام از شخصيت­های کتاب‌هايت براساس آدم­های واقعی هستند يا نه؟
- کارهای بعضی از شخصيت­های داستانی­ام براساس آدم‌های واقعی است. مثلاً «ایورا» را براساس پسرعمويم ساختم که می­تواند نوک زبانش را به دماغش بچسباند.

- فکر می­کنی کدام نويسنده از تو بهتر است و چرا؟
- هيچ نويسنده­ای از من بهتر نيست! من عالی­ترين­شان هستم! تمام نويسنده­های ديگر بايد در برابر آقای «دارن‌شان» تعظيم کنند!!!

- سؤال­هايی هم از ما داری يا نه؟
- نه، سؤالی ندارم. اينجا شما بايد من را سين جيم کنيد.

- بيشترين کتاب­هايی که مجبور بودی امضا کنی، کی بود؟
- توی مجارستان، در يک روز 9 تا 10ساعت، فقط کتاب‌هايم را امضا می‌کردم.

- تا حالا اسکيت را امتحان کردی؟
- نه نمی­توانم... اصلاً حس بدی نسبت به تعادلم پيدا می­کنم.

- آيا شخصيت‌هاي کتاب­هايت واقعاً حقيقت دارند؟
- به اين سؤال دو جور جواب می­شود داد. جواب واضحش اين است که نه، معلوم است که واقعيت ندارند. من نيمی آدم، نيمی خون­آشام نيستم. انتظار ندارم خوانندگان باور کنند که من «دارن» را در کتاب­ها از گرفتاری­هايی که بايد تحمل مي‌کرد، نجات دادم. يا اين که خون‌آشام­ها وجود دارند. کتاب­ها، تخيلی­اند و به‌کارگيری راوی اول شخص کاملاً يک فن ادبی است. با اين حال، در مجموعه داستان بلند دارن شان، يک منطق درونی وجود دارد که در پايان مجموعه رو می‌شود.

- يک داستان/کتاب نوشته­ام، می­توانم آن را برايت بفرستم، تا نظرت را درباره­اش بدهی؟
- نه، خواندن اثر چاپ نشده يک نويسنده­ ديگر، اصلاً برای يک نويسنده، کاري حرفه­ای نيست. اين کارِ ويراستارها و مؤسسه­ها است. اگر آن را برايم بفرستی حتی نگاهش هم نمی‌کنم؛ بعيد می­دانم نويسنده­های ديگر هم اين کار را بکنند. اگر می­خواهی نظر و بازخورد ديگران را بدانی، بايد اثرت را به دوست­ها، يا معلم­هايت نشان بدهی؛ بعد وقتی که فکر کردی داستانت آماده است مي‌تواني برای ناشر بفرستی.

- اولين شغلی که در ازای آن پول گرفتی، چه بود؟
- وقتی دانشگاه می­رفتم تابستان­ها توی کارخانه­ای در شهر شانون کار می­کردم.

- به يادماندنی­ترين بخش زندگی نويسندگی­ات چه بوده است؟
- خيلی چيزها. يکی از بزرگ­ترين رويدادها، قرار گرفتن در صدر فهرست پرفروش­های ژاپن بود. کاملاً در بالای آن فهرست جا گرفته بودم؛ هم کتاب­های بزرگسال و هم کتاب‌هايي كه براي كودكان نوشتم، فروش 10ميليون نسخه در سراسر جهان، شهرت بزرگی برايم ايجاد کرد. اين شش‌سال‌ونيم اخير دوره عجيبی بود، رويدادهای مهم يکی پس از ديگری برايم اتفاق افتاد.

- اگر قرار بود شغلت را تغيير بدهی، دوست داشتی چه کاره بشوی؟
- از طرفداران پروپا قرص فيلم هستم. هميشه در پس ذهنم اين رؤيا را داشتم که کارگردان بشوم. حالا کارگردان خوب يا بد. هنوز هم هر از گاهی درباره کارگردانی خيالبافی می­کنم. شايد يک روزی اين کار را بکنم.

- چه چيزی تو را وادار کرد تا تصميم بگيری برای نوجوان‌ها کتاب بنويسی؟
- مدت زيادی بود که چنين قصد و هدفی داشتم. هميشه از خواندن کتاب­های کودکان لذت برده­ام. در ضمن يک سال هم در دانشگاه ادبيات کودکان خواندم. مسئله‌ اصلی پيدا کردن داستان درست و حسابی بود، و نيز صدای خوب و مناسب برای آن داستان. برای مدت طولانی­ای از نوشتن کتاب­های کودکان دست برداشتم و روی رمان­های بزرگسال متمرکز شدم.

- يکی از روزهايت را به عنوان نمونه، برحسب عادت­های کاری و برنامه نويسندگی­ات برای ما توضيح می‌دهی؟
- 9 صبح از خواب بيدار می­شوم. ساعت 10 نوشتن را شروع می­کنم. دو ساعت کار می­کنم؛ بعدش يک استراحت دارم. آن وقت شايد دو ساعت ديگر هم به کارم ادامه بدهم.
می­دانم که وقت زيادی از روزم را نمی­گيرد، خب، برای اين که خيلی سريع می­نويسم. برای نوشتن پيش‌نويس اول، هدفم 10صفحه است. حالا هر چه تندتر اين ده صفحه را بنويسم، سريع­تر می­توانم کارم را تعطيل کنم!!

به علاوه، به طور طبيعی پيش آمده که ساعت­های اضافه‌تر از آن - بعضی وقت­ها يک ساعت، بعضی وقت­ها به اندازه 3 يا 4 يا حتی بيشتر از آن ـ را صرف جواب دادن به ای­ميل­ها، ويرايش کردن، به­روز کردن سايت­ و... کرده­ام.



ترجمه ی اعظم حسن
منبع : همشهری آنلاین


مقاله قبلی >> گفتگو با سيامک گلشيري، نويسنده رمان «تهران، کوچه اشباح» جايزه‌هاي بامزه‌ي «رولد دال» << مقاله بعدی
ترک بک
  • آدرس: http://www.fantasyfans.org/modules/article/view.article.php?c7/7
  • ترک بک: http://www.fantasyfans.org/modules/article/trackback.php?7
API: RSS | RDF | ATOM
Copyright© حق کپی رایت مقاله متعلق به سایت طرفداران فانتزی
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم

فرستنده شاخه
حارکات
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۹/۲/۲۷ ۱۴:۰۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۹/۲/۲۷ ۱۴:۰۲
طرفدار فانتزی سطح دوم
عضویت از: ۱۳۸۸/۱۲/۱۹
از: دریاچه ارواح
پیام: 173
 پاسخ به: من خون‌آشام نيستم !
ولی من خوناشامم

فرستنده شاخه
دستینی
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۹/۵/۸ ۰:۱۱  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۹/۵/۸ ۰:۱۱
طرفدار فانتزی سطح سوم
عضویت از: ۱۳۸۹/۳/۲۴
از: زیر سقف اسطوره ها
پیام: 232
 پاسخ به: من خون‌آشام نيستم !
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
به به . به به
نه شطرنج نه عنکبوت .
عجب تخیلی .
ممنون

فرستنده شاخه
anahita
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۹/۵/۱۴ ۱۷:۲۸  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۹/۵/۱۴ ۱۷:۲۸
طرفدار فانتزی سطح دوم
عضویت از: ۱۳۸۹/۴/۶
از: هاگوارتز
پیام: 130
 پاسخ به: من خون‌آشام نيستم !
خیلی جالب بود
راستی اسم اصلیش چیه

جستجو
آخرین مقالات
مهندس متبحر ...مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو س...
کتاب داستان هورتون فیل را نقل می‌کند که در پانزدهین روز ماه می در جنگل نول صدای ذره غباری را می شنود که با او صحبت می‌کند.معلوم می‌شود که این ذره غبار خود در واقع سیاره‌ای کوچک و خانه شهری به نام "هوویل" است که مردمان میکروسکوپی به نام هوها در آن ساکن هستند.....
دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بینالمللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار میشود و دعاهای بچههای دنیا را جمع آوری میکند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه میدهد. دعاهایی که میخوانید از بچه های ایران است. لطفاً آمین بگوئید .
فیلم | Homa @ 0
قلعه متحرک هاول داستان دختری جوان به نام سوفی است که بعد از مرگ پدر در کنار نامادری و دو خواهر کوچک ترش زندگی می کند. نامادری از نگهداری دختر ها ناتوان است پس برای خواهر های کوچک تر کار پیدا می کند و از سوفی هم می خواهد تا در مغازه کلاه فروشی پدرش به او کمک کند...
Copyright © 2008-2010 Fantasy Fans® All Rights Reserved