مرجع هواداران فانتزی ، علمی تخیلی و ژانر وحشت
طرفداران فانتزی
ورود
شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



گذرواژه را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید
منوی اصلی
افراد آنلاین
23 کاربر آن‌لاين است (7 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت انجمن ها)

عضو: 6
مهمان: 17

باردا, elika, دخترسایه, پرسيوس, جایاه, مینیروا, ادامه...
سایت
عنوان پاسخ ها آخرین ارسال
ارتباط با مدیران سایت 249 دیروز ۱۶:۱۲:۵۹
مرلین
قالب جدید 21 ۱۹:۲۴:۳۳ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۹
ادواردکالن
نتایج انتخابات ترین ها 2 ۲۳:۴۲:۰۷ سه شنبه ۲ شهریور ۱۳۸۹
مرلین
بهترین ایده تاپیک - دوره دوم - تابستان 1389 18 ۲۳:۳۳:۲۳ سه شنبه ۲ شهریور ۱۳۸۹
مرلین
بهترین عضو - دوره دوم - تابستان 1389 26 ۲۳:۲۵:۱۶ سه شنبه ۲ شهریور ۱۳۸۹
مرلین
عمومی
فعالیت ها
ژانر فانتزی
دیگر ژانرها
عنوان پاسخ ها آخرین ارسال
بابا لنگ دراز 11 امروز ۲:۲۹:۵۵
سدریکدیگوری
هانس کریستین آندرسن 6 دیروز ۴:۴۰:۲۱
سدریکدیگوری
ژول ورن 6 ۲۲:۴۹:۵۰ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۹
رنزمی.کالن
ارتباط با ناظر انجمن " آثار عمومی " 9 ۱۵:۵۸:۲۴ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۹
کاساندا
چارلز دیكنز 10 ۸:۳۴:۵۵ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۹
Daughter.of.Death
بینوایان 6 ۱۸:۲۱:۴۵ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۹
رنزمی.کالن
شرلوک هولمز 6 ۲:۳۵:۲۹ جمعه ۱۲ شهریور ۱۳۸۹
gori-1373
اعضای دارای بیشترین پیام

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





شوخی با درن شان
بهترین نویسنده انجمن ها
عضو شده از:
۱۸:۳۲ جمعه ۲۴ مهر ۱۳۸۸
از تايتانيك !
گروه:
كاربران عضو
ناظران انجمن
مدیر مقالات
پیام: 254
سطح : 14
پست/روز : 69 / 347
روز/پست : 84 / 912
درصد این سطح : 90
آفلاین
سلام در این تایپیک ( شوخی با درن شان ) شما داستان های طنز خودتون رو با موضوعات کتابهای درن شان می نویسید .
هر داستانی که می نویسید بهتون نمره میدم از 10 نمره


برای مثال همین داستانی که من در زیر نوشتم .



هیولایی شبیه به یک کیبورد نیش هایش را داخل چشم های زنی فرو می برد و در آن تخم می گزارد . لحظاتی بعد روی تخم ها اعدادی را مشاهده می کنم 3 2 1 !بوووم! سر زن منفجر می شود
فریاد می کشم : نه!!!!
- آره!
لرد لاس رو می بینم که قدم زنان به طرف من میاد. قیافه اش خیلی تغییر کرده تی شرتی با مارک آدیداس پوشیده ,کلاه گیسی از موهای واقعی انسان بر سر داره, رشته های گوشت همانند دامنی دور پاهاش رو پوشاندن و از اونها خون می چکه .

سرم را می خارونم می گم:لاس ! تو که پا نداشتی !در حالی که عینک آفتابی اش رو در دستاش می چرخونه جواب می ده: خب قرض کردم !خواستم کمی خوشکل تر به نظر بیام !
همه که مثل تو و اون عموی کچلت بی ریخت نیستن . عینکش رو به چشماش می زنه و با یک حرکت موهاشو تاب می ده می گه: چطوره گروبیچ؟

با تمسخر جواب می دم : این شانس رو داری که مگان فاکس دوست دخترت بشه. یک قدم جلو میاد و می گه: تو پسر با هوشی هستی که به زیبایی های من پی بردی ولی این نمی تونه باعث بشه امروز توی این هواپیمای نمیری . این هواپیما هم مثل هواپیما های توپولوف دیگه سقوط می کنه ولی با این تفاوت که اینبار استخوان های تو میان خروارها آهن مدفون میشه.

ناگهان در هواپیما کنده می شه , شیاطینی که نزدیک در هستند به بیرون پرتاب می شن مردی در آستانه در هواپیما ظاهر می شه لباس تمام قد آبی بر تن داره رو به لرد لاس لبخند زشتی می زنه, لبخندش خیلی زشته و اصلا با صورتش هماهنگ نیست .

لرد لاس می پرسه : تو ديگه چه جونوري هستي؟
مرد غریبه جواب می ده: نه! جواب نمی ده بلکه زیر لب وردی می خونه صدای جلز ولزی میشنوم سرم رو به طرف لرد لاس می چرخونم موهای مصنوعی لرد لاس آب می شن و از روی سرش به زمین میریزن.

لرد لاس با اندوه و عصبانیت فریاد می زنه: باید سزای این کارت رو ببینی دستاش رو به پشت کمرش می بره, کلت کمری اش رو بیرون میاره و به سوی مرد شلیک می کنه مرد جا خالی می ده و پشت یک صندلی سنگر می گیره لرد لاس که فشنگ های کلتش ته کشیده کلت را می اندازه و از کیفش یک فیل کش بیرون می کشه غریبه قبل از اینکه لرد لاس کاری کنه فریاد می زنه:
تند بدو گروبز!

من هم سریع به طرف در هواپیما می دوم غریبه دستم را می گیره و با هم بیرون می پریم.
صدای انفجار مهیبی به گوشم میرسه می فهمم که لرد لاس ماشه را کشیده .

از ترس سقوط جیغ می کشم پاهای مصنوعی لرد لاس که حتما آخرین تکه های باقی مانده بدنش هستند هم در حال سقوط هستند! رو به غریبه می گم : الآنه که هر دومون آش و لاش بشیم پس چرا یادم نمیدی چطور با جادو پرواز کنم؟

می گه: مگه با جادو هم میشه پرواز کرد؟
با تعجب جواب میدم منظورت چیه؟ من توی کتاب اسرار هیولایی خوندم که برانابوس به من یاد داد پرواز کنم می گه: اون کتابه و همش خالی بندیه تازه انتشارات قدیانی موقع ترجمه بعضی جملات رو در کتاب تغییر میده!!!

با ناامیدی منتظر مرگ میمونم به پایین نگاه می کنم ولی نه! یک دریاچه اونجاست! ما توی اون در یاچه می افتیم , باید دعا کنم تا چیزیمون نشه از این همه شانس واقعا تعجب می کنم , از خوشحالی نمیتوانم حتی کلمه ای به زبون بیارم عوضش چند تا عدد به زبون میارم !
و می گم: 123456.... قبل از اینکه شماره 7 را بگم داخل آب می افتیم , بخاطر سرعت زیادمون موقع سقوط به عمق آب فرو میریم
این دریاچه به جای ماهی پر از آدمه پسری رو میبینم که صورتش پر از جای زخم و زیلی است و سرش کمی سوخته , با جادو حبابی دور سرم درست می کنم به طوری که آب بهش نفوذ نکنه و با ورد دیگه ای حباب رو پر از اکسیژن می کنم.

رو به پسر می گویم : تو باید دارن شان شاهزاده ی اشباح باشی ! من این پسر رو نمی شناسم ولی تی شرتی پوشیده که روش نوشته من دارن شان شاهزاده اشباح هستم !
پسر رو به من به علامت تایید سرشو تکون می ده , از هوش خودم شگفت زده ميشم !

با جادو خودم رو به سطح آب می رسونم از دریاچه بیرون میام.
و به اطرافم نگاه می کنم
تابلویی رو میبینم که روش نوشته: اینجا دریاچه اشباح است . با خودم حدس میزنم حتما اینجا دریاچه اشباح است! اژدها های زیادی بالای سرم در حال پرواز هستند.
روی یکی از اونها پسری هم سن و سال خودم نشسته و با شلاق به پشت اژدها می کوبه و فریاد می کشه : بتاز !...بتاز!...ای رخش من!

پشت به دریاچه روی زمین می نشینم و کمی نمایش اژدها ها را تماشا می کنم ناگهان دستی رو احساس می کنم که شلوارم را گرفته قبل از اینکه عکس العملی نشون بدم منو به درون دریاچه می کشه !

در دریاچه , صورتی رو روبروی خودم میبینم . مرلو , شبحواره دیوانه منو به داخل آب کشونده و می خواد منو بخوره (باز هم من این مرلو رو نمیشناسم ولی اون یک تی شرت پوشیده که روش با خط نستعلیق نوشته : من مرلو شبحواره دیوانه هستم و میخوام تو رو بخورم!)
شبحواره چیزی نمیگه ولی دهانشو باز میکنه و سرم رو بزور
مقابل دهانش میبره , با اینکه داخل آب هستیم ولی بوی گند دهانش رو به خوبی احساس می کنم !
چراغ قوه ام را در میارم و توی دهانش نور میندازم وااای خدای من! باقی مونده های دل و روده و قلوه و حتی یه ماهی ساردین تماما لای دندوناش مونده میخوام ازش بپرسم که آخرین بار کی مسواک زده ولی مجال نمیده و سر من با دندون های تیزش گاز میگیره و میکنه
***

از خواب می پرم, عرق سردی رو ی تنم نشسته. سگم (تامی) رو میبینم که روی شکمم دراز کشیده از دمش میگیرم و به طرف دیگه اتاق پرتابش می کنم طوری که از درد زوزه مي كشه . از تخت خوابم بلند میشم و میگم : گمشو پدرسگ!
هنوز از ترس دارم می لرزم از اتاقم میام بیرون که آبی به صورتم بزنم در راهرو صدایی می شنوم از اتاق مامان و باباست !

در میزنم و دستم را روی دستگیره می زارم خیلی داغه! دستگیره رو می چرخانم و وارد میشم جنازه مامان و بابا و گرت و درویش و بیل - ای رو میبینم که سلاخی شدن
لرد لاس رو میبینم که تی شرتی با مارک آدیداس پوشیده سرش رو به طرف من میچرخونه عینک دودی مارک دارش رو بر میداره و میگه : سلام گروبز!




*** دوستان عزيز در اين تايپيك فقط داستان هاتون رو بنويسيد و لطفا نظر و نقد ننويسيد .
براي نظر دادن و نقد كردن داستان هر كاربر ميتونيد بهش پي ام شخصي بزنيد .


- لطفا به نمره ديگران اعتراض نكنيد.


پیام زده شده در: ۱۴:۱۳:۲۵ یکشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۸

ویرایش شده توسط شقایق در تاریخ ۱۳۸۸/۹/۲۲ ۱۶:۱۷:۴۲
ویرایش شده توسط شقایق در تاریخ ۱۳۸۸/۹/۲۲ ۱۷:۱۶:۵۴
ویرایش شده توسط شقایق در تاریخ ۱۳۸۸/۹/۲۲ ۱۷:۲۱:۴۱
ویرایش شده توسط shaghayegh در تاریخ ۱۳۸۹/۱/۲۳ ۱۹:۴۳:۱۵
ویرایش شده توسط shaghayegh در تاریخ ۱۳۸۹/۱/۲۳ ۱۹:۵۰:۲۰
ویرایش شده توسط shaghayegh در تاریخ ۱۳۸۹/۲/۶ ۲:۰۳:۵۸
ویرایش شده توسط shaghayegh در تاریخ ۱۳۸۹/۲/۹ ۲۱:۳۲:۲۰
ویرایش شده توسط shaghayegh در تاریخ ۱۳۸۹/۲/۱۴ ۹:۴۱:۰۲
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: شوخی با درن شان
طرفدار فانتزی سطح چهارم
عضو شده از:
۱۶:۵۶ سه شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸
از دیشب تا حالا منتظرتم بوقی!
گروه:
كاربران عضو
ناظران انجمن
پیام: 632
سطح : 22
پست/روز : 219 / 549
روز/پست : 210 / 1269
درصد این سطح : 96
آفلاین
ما کاگاش هستیم!
این حرف را گروبز با آن قیافه ی زیبا و سگ شکلش بیان می کند.
بک تغییر قیافه می دهد



و در نهایت با کمی تامل به گروبز نزدیک می شود.کرنل از دروازه ای بیرون می پرد و می پرسد:
-:شما بازم دعوا می کنید؟
بک کاهن باستانیلبخندی می زند و می گوید:
به من چه؟گروبز شروع کرد!بیا یه دروازه باز کنیم بندازیمش تو اون تا آشغال جمع کنا بیان ببرنش.
گروبز: کرنل ،بک چرت و پرت می گه
بک:
گروبز لبخندی می زند و لبانش را به سمت آن قهوه ی داغ نزدیک می کند..

کرنل می پرسد:
دعوا سر چیه؟
-:این گروبز... خیلی بده!همش گازم می گیره می گه ما کاگاشیم!
مرتیکه ی گاو
گروبز:
ناگهان در خانه در کارشری وری افتاد و یک مرد سیبیلو وارد شد:
چطورید بچه ها؟
گروبز با ناباوری گفت:
-:بابا؟
باباش شاباش تغییر قیافه داد و به صورت آب روانی از خانه خارج شد.
گروبز:
بک:
کرنل:
گروبز:
پس کار تو بود نه؟
بک: تو نمی دونستی؟همه ی اینا از قبل برنامه ریزی شده بود!

نه!

نه!

نه!

گروبز در رختخوواب به هوش آمد

****
ببخشید اصلا طنز نبود!به این می گن کمیک:دی

پیام زده شده در: ۱۶:۲۰:۰۸ دوشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۸
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: شوخی با درن شان
بهترین نویسنده انجمن ها
عضو شده از:
۱۸:۳۲ جمعه ۲۴ مهر ۱۳۸۸
از تايتانيك !
گروه:
كاربران عضو
ناظران انجمن
مدیر مقالات
پیام: 254
سطح : 14
پست/روز : 69 / 347
روز/پست : 84 / 912
درصد این سطح : 90
آفلاین
سلام
راستش بهتر بود يه داستان مي نوشتي فكر كنم كمي تنبلي و بي حوصلگي باعث شد ننويسي
خب داستانت : نمره از 10
1
---
10

پیام زده شده در: ۳:۰۲:۰۷ سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: شوخی با درن شان
طرفدار فانتزی سطح سوم
عضو شده از:
۱۷:۴۰:۰۳ پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸
از فردا شروع مي كنم!!!!!!
گروه:
كاربران عضو
پیام: 333
سطح : 17
پست/روز : 80 / 401
روز/پست : 111 / 831
درصد این سطح : 4
آفلاین
یه روز داشتم تو خیابون راه می رفتم که یکدفعه لرد لاس رو دیدم که داشت ورزش صبحگاهی می کرد!!!
گفتم لردلاس چه خبرا:؟؟
لبخندی زد و خواست جواب بدهد که نا گهان یک سگ کوچک نازنازی به دنبالش افتاد!!!
لرد لاس فریاد زنان پا به فرار گذاشت و می گفت :
اون لرد شیطانی رو از من دورش کنیییییییییییید!!!
و سکندری خود و به یک درخت برخورد کرد ولی خیلی سریع بلند شد و گریه کنان از اون بالا رفت!!!
سگ کوچولو هم به زیر درخت رفت و هی واق و واق و واق کرد
من به لردلاس گفتم: بابا این که ترس نداره!!!
اون با ناله و زاری گفت:نه تو نمی دونی اون چیه!!!
گفتم :خیلی هم نازه!!!
و سگ رو بغل کردم و نازش کردم و اون در پاداش وا واق می کرد ولی یک ان متوجه شدم که صداش کلفت شده!!!
نگاهی بهش انداختم و دیدم داره به یک لرد شیطانی تبدیل می شه برای همین پرتش کردم طرف لرد لاس و اون لردلاس رو فورت کشید و خورد!!
و بعد به دنبال من افتاد!!!و من هم با سرعتد هر چه تمام تر پا به فرار گذاشتم!!!
در راه یک پنجره باز شد و بک و گروبز و کرنل ازش بیرون اومدند و گفتند که تو لدرلاس رو ندیدی و من به سگ کوچولو که دوباره خودشو نازنازی کرده بود اشاره کردم واونم به طرفش رفتند البته خنده کنان!!!!
من هم به درون پنجره پریدم و اون رو بستم و خنده ای سر دادم که کار همشون رو ازجمله لردلاس رو ساختم ولی ناگاه خنده ام به گریه تبدیل شد!!!!
من در شگنجه گاه یک لرد شیطانی بودم!!!!!

--------------------------------------------------------------------
ويرايش شقايق
:
1- اصلا فضا سازي خوبي نداشتي ! تو خيابون داشتي ميرفتي لرد لاسو ديدي ورزش صبحگاهي ميكرد و درخت هم اونجا بود؟
2- لرد لاس كه پا نداشت چطوري سكندري خورد؟ :دي
3-راستش اصلا نفهميدم چي شد خودت يه بار داستانو بخون آخه خيلي در هم بر همه كاش بيشتر وقت مي ذاشتي روش

نمره شما : 2/10

پیام زده شده در: ۲۲:۱۵:۴۶ یکشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۸

ویرایش شده توسط shaghayegh در تاریخ ۱۳۸۹/۱/۲۳ ۱۹:۳۲:۲۶
ویرایش شده توسط shaghayegh در تاریخ ۱۳۸۹/۱/۲۳ ۱۹:۳۴:۱۵
_________________
منم سرگشته ي حيران!!!!!!
منم بيچاره ي كوران!!!!!
منم بيناله ي پيران!!!!!
منم نادان خنگان!!!!!!!!!!
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: شوخی با درن شان
طرفدار فانتزی سطح سوم
عضو شده از:
۸:۳۴:۰۱ پنجشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۸
از تو هم انتظاري نميشه داشت!ميشه؟
گروه:
كاربران عضو
ناظران انجمن
پیام: 342
سطح : 17
پست/روز : 81 / 406
روز/پست : 114 / 911
درصد این سطح : 27
آفلاین
حالا من به داستان سایرز گیر دادم ماله خودم افتضاح تر هست! میخواید نگم. یک 2 بدید رفع زحمت کنیم :دی!!

********************************************

دوپس دوپس اوپس اوووووووف....

حالا گروبزُ گروبیچُ گریه / هر چی بباشه کرنل نباشد / خز و خیل و کچل و کور نباشد

صدای زوزه های پیاپی یک نره گرگ خپی به نشانه ی خوشحالی و شادی شنیده میشود و غول گرگه یک ابروش را بالا می اندازد و میگه : صبر کن بینم تو کرنل را از کجا میشناسی آبجی؟ حالا اون به کنار گری دیه کیه؟ اگر منظورت اون مو بوره شوتر هست که تیمش سوراخه (!)! بازی بلد نیست این اوس گری باید بیاد پیش خودم بهش چند تا حرکت خوف نشان بدم طرفش خودش را خیس کند! مثلا این...

- بی شعور!!! خاک بر سرت خیلی بی ادبی! اوس گری؟؟ دیدی میگم تو جنبه نداری برات شعر بگم ، اصلاً رومانتیک نیستی دیگه... فقط اگر کور نبود... اگر درک نمی کنی این شعر را چه طوری تغییرش دادم باید ری لرد لاس ببوسی چاقاله بد دهن.اه...

- در کل خوب بود ولی نمیدونم شبیه چی بود. یادم نمیاد لامسب این کوشوله مو قرمزه جای ما از حافظش کار میکشه دیه حاظم تحلیل رفته! البته آشنا میزنه ها کی بود میگفتش؟ هان همون قرمزه... میگفت که... آها: میگم بوس کن تو ازم... بقیش شرمنده اسمم بکه؟ هان نه نمیدونم. این که چیزی نیست من یک شعر را ساختم. آهههههههههه! بیسته بیست. آهنگ سازیش را خودم در آوردم بشنوی می فهمی فقط از من بر میاد این آهنگا.
گروبز بشکن میزند و موسیقی متن جاری میشود: 9/6 را گروبز اوورده / کرنل کم اوورده / باو اینو ولش کن / موتزارتم شاخ در اوورده!! ...

...این باشه وظیفه ی گره گوری مانکن / پسرم!!

رنی: اههههههههههههههههههه...( از کلش بخار بلند می شود!)

- چی شده؟ منظورت موهام هست؟ بد شده؟ همش تقصیره این کوره هست دیگه بهش میگم موهام را درست کن هی ناز میکند... حالا اگر چشم داشت چی کار میکرد! راستی چرا می پیچونی این کرنل را از کجا میشناختی؟؟

-کرنل؟ یعنی تو نمیشناسیش؟! خوده خرست این کتابا را دادی بهما!
دستش را می کند و جیبش و همه کتاای دموناتا را میگیره جلوی صورت گروبز.

-هه...یادم نبود. مگه منم کتاب میخرم برای کسی؟

- تو که نه! با هم داشتیم تو شانزالیزه می لیزیدیم گفتم اونا را می خوام تو هم گفتی چشمات را بند تا برات بیارمشون. بعد رفتی و یهو با سرعت با کل کتابا اومدی گفتی اید در بریم الان پلیس میاد! یادت نمیاد؟ وقتی برگشتم دیدم شیشه ویترینم خرد شده بود!! ای نره غول شنیدم داری یه کارایی می کنی! مردم پشت سرمون حرف در اووردن. میگن تا با اون عفریته ی ما قبل تاریخ میری بیرون. ای زبون کلفت پوست نازک! وقتی با من حرف میزنی خفه شو! دندوناتم که مثله چشات شده چراغ راهنما! آخه چرا این دارن من را باید با تو بندازد؟

گروبز برای دلداری میره جلو... دستش را میندازد دور گردن رنی نمیدونسته چی بگه... فکری به ذهن ته استکانیش(!) میرسد و یک لامپ رو سرش ظاهر میشود ، اما گروبز هنگ کرده باقی می ماند. رنی ریز چشمی نگاه می کند میبیند لامپش خاموش هست!

- احمق سیمش را به پریز برق وصل نکرده!

سیم را میزند تو برق و میره میشینه و گریه میکند. گروبز هم خوشحال از ایده ای که دارد میرود دوباره بغلش می کند و میاد که فکرش را اجرا بکند دوباره لامپ خاموش می شود. رنی از عصبانیت یکی اول میزند تو... آهان تو گوش گروبز یعدشم موبایلش را در میارد. مکث میکند ، دست می کند تو جیب گروبز موبایل اون را درمیاره و با استفاده از امکانات سیم کارت سه تیکه ی کاگاشل قبض برق را پرداخت می کند. و منتظر وصل شدن برق میماند.
یهو چراغ بالا سره گروبز روشن میشود و گروبز راه میافتد و دوباره دستش را میندازه دور گردن رنی اما دوباره مشکل حافظه کوتاه مدتش فعال می شود و ایدش میپرد. بیخیال ایده میشود مگه خودش نمی تواند نو آوری بکند؟ با یک حرکت سریع گردن رنی را می شکند!
انر احوالات کف کردن هست که این دیگه چه حس نو آوری بود که شکوفاش کرد که ناگهان بک خبیثانه ظاهر می شود و می گوید : گروبیچ... به من در آی! گروبیچ...

-ایول! او! لامپ کار تو بود؟ ناقلا شدیا! رنی راست می گفت پشت سرمون حرف در میارنا! این جملاتتم خیلی شبیه اون مردک پاره پوره خونیه هشت پا بودا!! نبینم دیگه با اون بگردیا! ابجب یهو غیرتی میشم میزنم لهت میکنما(!)

- گروبز تا حلا کسی بهت گفته خیلی اخلاقت خرکی هست؟؟

- نه آبجی شما لطف داشتید که ما را قابل دونستید!

- ای خدا!!! من چرا باید با این نفهم و اون کوره همکار باشم؟ فردا میرم سازمان ملل از دارن شان شکایت میکنم!

- هه هه نخندونم آبجی! مگه تاثیری هم دارد؟ اگر تاثیر داشت که بعدن کتاب جلاد لاغرش را به عنوان پرفروشترین خزعبلات جهان نمیذاشتن تجدید چاپ بشود!!

-اوا؟؟ راست میگی؟

- کاستو بیار ماست بگیر!

- احمق به طعنه گفتم! خوبه من خودم حافظتما! زودباش بیا که داریم صحنه هایی از کتاب 10 دموناتا را فیلم برداری می کنیم. بس که منتظرت شدیم از لاو ترکوند برگردی زیر پامون هویج سبز شد!!

- واقعاً؟ اذیت نشدید بعد؟ مگه هویجم سبز می ش...؟ اااااا... الان تازه فهمیدم معنی لاوترکوندن چی هست!

- خب چی هست؟ مگه چی شده؟

- هیچی آخه لاوم ترکید!

-ترکید؟ رنی؟

-آره. نگاه کن! ناراحتی؟

- نه عزیزم. چرا باشم؟ چی از این بهتر؟ نمی خواد بریم سر صحنه بازسازی بزار زیر پای کرنل ساقه لوبیا سحر آمیز سبز بشود ، با هم میریم یک گشتی تو خیابونای پاریس بزینم و زودی برگردیم!

و گروبز گفت: برویم
و رفتن آغاز شد.
ایول! (این سطر مشابه با سطور آخر کتاب چرند و پرند اثر شخص شخیصش هست!)

بک با یک بشکن گروبز را وسط پاریس ظاهر میکند نگاهی بهش می اندازد و میگه : ایییییییش. آبرومون این جوری میره که! بذار یک دستی رو سر و روت بکشم.
و گروبز در یک چشم به هم زدن به یک سگ کوچولو تبدیل می شود که قلادش دست بک هست. بک هم با کلی نار میگیرتش و میبرتش که یهو صدای شکستن چیزی را می شنود. بر میگردد و می بیند که سیم لامپه دیگه بیشتر نمیومده و لامپه از رو سر گروبز افتاده شکسته!
به سمت راستش نگاه می کند و یک لاس فروشی خفن نظرش را جلب می کند. سریع میرود به سمت اونجا و وارد می شود.

********************************************

ناگهان در نزدیکی خرده شیشه ها یک پنجره تشکیل می شود و یک نفر که شمشیری بر پشتش هست و چشم هاش را با پارچه ای قرمز بسته از اون بیرون میاد. دستی به سره طاسش میکشد و پاش میرود رو خرده شیشه ها و دادش میرود هوا!!
پشت سرش موجودی خونین و مالین با هشتا دست میاد بیرون و نگاهی به بالا و پایین پریدن کرنل میکند : بهت که گفتم بزار من اول برم داخل پنجره. حقته!

- خفه شو! من تا اون گروبز عوضی را نکشم آروم نمیشم. دیدی چه طوری گردنش را شکسته بود؟؟ دیدی؟

- نه لابد تو دیدی!؟! خوبه خودم برات توضیح دادما! اینم که همون سیمی هس که اونجا تو پریز برق بود! اومممممممممم دارم بوی گروبز را از این جا حس میکنم! البته بوش خفیف شده...

-کجاست؟ خودم با همین شمشیر نصفش میکنم!

- اونجا! نمی بینی؟ آخی... اندوهت چه مزه ای میده. شبیه سیب موز ساندیس هست! حالا هم دیگه که کاری نمونده.

سه تا جیغ ریز میکشد و دسته دسته هیولا ها از پنجره میریزند بیرون و به سمت پاساژی که لردلاس اشاره می کند حمله می کنند.

کرنل لبخند پوزخند مانندی(!) می زند و نفس عمیقی می کشد حس انتقام گیری را در خودش پرورش میدهد و با نعره ای بلند به پیش می رود. اما هنوز چهار قدم بیشتر نرفته که با تیر چراغ برق برخورد میکند و رو زمین می افتد.

*******************************************

پی نوشت: میدونم افتضاح بود ولی مهم تلاش هست! :دی

با تعجب تمام.ققنوس

-----------------------------------------------------------------------
داستان خوبي بود .
فقط غلط هاي املايي زياد داشت همينطور نگارشي.
سعي كرده بودي داستان رو به زبون كوچه بازاري امروزي بگي كمي كه داستان شيرين تر و خنده دار تر بشه ولي كاش از تيكه هاي خنده دار بيشتر استفاده مي كردي و كلمات قلنبه سلمبه بازي رو كمتر به كار ميبردي:دي
فضا سازي خوبي نداشتي بيشترش گفتگو بود.
بيشتر تلاش كن .
امتيازت : 4/10

پیام زده شده در: ۱۴:۰۰:۱۹ پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۸

ویرایش شده توسط ققنوس در تاریخ ۱۳۸۹/۱/۴ ۲۳:۴۸:۳۴
ویرایش شده توسط shaghayegh در تاریخ ۱۳۸۹/۱/۲۳ ۲۲:۱۳:۰۲
ویرایش شده توسط shaghayegh در تاریخ ۱۳۸۹/۱/۲۳ ۲۲:۱۵:۵۳
_________________
چیزی به نام غیر ممکن ، غیر ممکن است!!
____
Open in new window
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: شوخی با درن شان
طرفدار فانتزی سطح اول
عضو شده از:
۱۷:۵۶:۲۲ چهارشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۹
از یکم اون ور تر از اون ور تر
گروه:
كاربران عضو
پیام: 19
سطح : 3
پست/روز : 0 / 52
روز/پست : 6 / 61
درصد این سطح : 9
آفلاین
داستان هاي سياسي ممنوعه
به قوانين احترام بگذاريد. در صورت تكرار بشدت برخورد خواهد شد.
شقايق


پیام زده شده در: ۱۸:۳۵:۲۶ چهارشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۹

ویرایش شده توسط shaghayegh در تاریخ ۱۳۸۹/۱/۲۵ ۲۰:۱۶:۲۱
ویرایش شده توسط shaghayegh در تاریخ ۱۳۸۹/۱/۲۵ ۲۰:۱۷:۲۳
_________________
? Why so serious
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: شوخی با درن شان
بهترین عضو
عضو شده از:
۱۶:۴۵:۴۵ یکشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۸
از حرف چرند بدم میاد !
گروه:
كاربران عضو
ناظران انجمن
پیام: 632
سطح : 22
پست/روز : 219 / 549
روز/پست : 210 / 1186
درصد این سطح : 96
آفلاین
کوهستان اشباح مثل همیشه نبود.شلوغ بود...شلوغ تر از همیشه!
شبح های زیادی اومده بودند تا به دارن تولد 420سالگیشو تبریک بگن!
هرکسی یه چیز گرانبهایی آورده بود که بیشتر اونها خون بود و اما لارتن(دی:)که یکدفعه مثل چی از در تالار پرید تو
-ای داد...لارتن جنی شدی؟
لارتن-نه دارن جان کادوتو آوردم
-جون من؟؟خونه نه؟
لارتن-نه شعر نوشتم!!!
-ای بابا لارتن عجب ضدحالی هستی!تو طبعت مثل میخ میمونه حالا واسه من شعرم گفتی؟
لارتن-بخونم دارن جان؟
-کشتی منو که...دلبندم میدم سردر اینجا بزنن که سوژه خاص و عام بشی خوبه؟
لارتن-جون تو اینطوری کنی نمیخونم!
-بابا خون که نیاوردی عشوه هم میای؟ کوفتت بشه اون شعر
ببینم نکنه به قولی سکورته؟؟
لارتن-اوکی الآن میخونم:
لی لی لی لی سنگ خونک
دارن اومد خون بخوره افتاد تو سنگ خونک
و دیگری:
دارن تو دیگه کی هستی؟ دست پاریسو بستی
میون این همه شبح به دنبال دبی هستی

حالا همه دست دست و اشباح یک صدا میگویند:کوردا باید برقصه کوردا باید برقصه

((چیزه...اینو همینطوری گفتما...منظورم اصلا شوخی نبود...لازم نیست بخندید میدونم چقدر کمدی و قشنگ نوشتم )
بی شوخی اصلا حسش نبود(دی:) حالا به بزرگی خودتون ببخشید

___________________________________________________
wow:D
داستانك قشنگي بود با اينكه اصلا فضا سازي نداشتي ولي جملاتت خنده دار بود .

نمره : 3/10

پیام زده شده در: ۲۱:۱۲:۱۴ چهارشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۹
_________________
jane volturi will never fail

Open in new window
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: شوخی با درن شان
بهترین نویسنده انجمن ها
عضو شده از:
۱۹:۲۰ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸
از تو یخچال یه چیزی بیار بخوریم! :دی
گروه:
كاربران عضو
ناظران انجمن
مدیر گالری
گروه گرافیک
پیام: 290
سطح : 15
پست/روز : 74 / 373
روز/پست : 96 / 1140
درصد این سطح : 93
آفلاین
اگه یه کم طولانیه،... خب، مجبور نیستین بخونینش!

ماجرای مرگ درویش!


قسمت اول: خونه‌ی درویش!
شب است... چیزی حرکت نمی‌کند... همه جا ساکت است... تنها صدایی که به گوش می‌رسد...
- خوشگل خانوم! ابرو کمون! چشم عسلی! میرآ خانوم!

بله! این درویشه که داره برای میرآ آواز می‌خونه! میرآ هم خوشش اومده و هی می‌خنده! یهو درویش از تو کلاهش چند تا کبوتر درمیاره! کبوترا قارقار کنان می‌رن به سمت پنجره و تو راهشون تی‌شرت قرمز میرآ رو به چند خال سفید مزین می‌کنن!

میرآ: پسر بد! می‌دونی چقد پول این لباسه رو دادم؟! می‌دونی چقد چونه زدم تا یارو حاضر شد هزار تومن (واحد پول ترجمه شده!) تخفیف بده؟!
درویش: برو بابا! خودم از خونه‌ی آخرین نفری که دار و دسته‌ی لردلاس بهش حمله کردن،‌ واست دزدیدم؛ یادت رفته؟!
میرآ همین‌طوری داره فکر می‌کنه که چی بگه که یهو از تو پنجره کرنل می‌پره تو.

درویش: به تو یاد ندادن از در باید بیای تو؟! مگه گربه‌ای؟!
کرنل: چرا یاد دادن! اما اتفاقا پنجره‌ای که از جایی که دیموناتا حمله کردن، باز کردم، تو پنجره‌ی خونه‌ی شما باز شد!
درویش که گیج شده می‌گه... نه، چون گیج شده ، هیچی نمی‌گه!

کرنل: به هر حال، پاشین دنبال من بیاین! لردی اینا به یه روستای دورافتاده حمله کردن. گروبز و بک هم اونجان. منو فرستادن دنبال شما.
میرآ: نمی‌شه نیایم؟ درویش داشت واسه من شعر می‌خوند.
درویش: شما برو نگران لباست باش!

کرنل از پنجره رد می‌شه، پشت سرش هم درویش از پنجره می‌پره بیرون: آاااااخ! کله‌م!
میرآ: اون پنجره که نه ‌احمق! این یکی!


قسمت دوم: روستای دورافتاده!
- عــــــــــر! عــــــــر!
- مــــــــاع! مــــــــــــاع! Open in new window
- بـــــــــع! بــــــــع!
- نــــــــــــــع! نـــــــــــــــع! منو نکش! من بی‌گناهم! من فقط یه چوپانم!
یه جونور درنده که پاهاش مثل فیله و کله‌ش مثل خرسه و شاخ گوزن داره و دم خرگوش و گردن زرافه و تف اسیدی (از همین تریپ شیاطین ابتکاری درن شان دیگه!): من باید تو رو خورد! تو بی‌گناه نبود! تو چوپان دروغگو بود!

در همین لحظه یه پنجره باز می‌شه و سه نفر آدم از توش می‌پرن داخل. حدس بزنین کیا! عمرا بتونین حدس بزنین! کرنل و درویش و میرآ! گفتم که نمی‌تونین حدس بزنین!

درویش: سه تفنگدار وارد می‌شوند!
گروبز همون‌طور که داره به یه شیطان خرگوش شکل با دو تا شاخ مشت می‌زنه: پس تفنگاتون کو؟!
- جا گذاشتیم! وای، نه! باید برگردیم! ای وای! پنجره بسته شد! کرنل بدو! میرآ ‌بدو!
کرنل: باهوش! تو مگه جادو و این حرفا نداری؟!
درویش: من تفنگمو می‌خوام!

در همین لحظه لردلاس لیزخوران میاد سمت اینا: به به! سلام دوستان قدیمی! آقا درویش یادمه یه بار زدی لهم کردی! حالا نوبت منه!
درویش: قبول نیست. من تفنگ ندارم! تو می‌خوای ناجوانمردانه بجنگی!
میرآ: خاک بر سرت کنن!

میرآ درویش رو ول می‌کنه و می‌ره سراغ چند تا از شیاطین که شبیه جلبک می‌مونن (ولی 100 برابر گنده‌تر!)، به سمت اونا فوت می‌کنه و جلبک‌ها از بوی بد دهنش پس میفتن!
بک: بیچاره این بدبختا!
میرآ: آره، می‌دونی؟ امروز یهو انگار بهم الهام شد اگه مسواک نزنم خوبه!
بک یواشکی دست میرآ رو می‌گیره و فکرش رو می‌خونه: خوب بهانه‌ای واسه مسواک نزدنم جور کردم!

گروبز از اون ور داد می‌زنه: هوی درویش!‍ تا کی می‌خوای نگران تفنگت باشی؟!
درویش: من بدون تفنگم نمی‌جنگم!

کرنل رو به لردلاس: ببین لردی جون! این درویش ما امروز اومده از دنده‌ی چپ بیدار شه، سمت چپش دیوار بوده! به خاطر همین یه کم منگ می‌زنه! این یه بار رو بی‌خیالش شو!
لردی: نمی‌شه! این بهترین فرصتیه که من می‌تونم بکشمش. منم که مرام تو کارم نیست!

قبل از اینکه کرنل جواب بده،‌ درویش پودر می‌شه!
لردی: ها ها هو! گفته بودم انتقام می‌گیرم! پودر کردن بقیه‌تون هم بمونه واسه بعدا! فعلا گشنمه! می‌خوام برم جسد درویش رو بخورم!

قبل از اینکه کسی چیزی بفهمه، لردی، یه پنجره باز می‌کنه و با دار و دسته‌ش و لاشه‌ی درویش برمی‌گرده دموناتا. هنوز بقیه تو شوک هستن.

یه چوپانی از اون اطراف رد می‌شه: شیطونیکه (بر وزن مرتیکه!) خل و چل به من می‌گه چوپان دروغگو!


قسمت سوم: خونه‌ی درویش!

میرآ: عجب آدم خوش‌صدایی بود! چقدر قشنگ آواز می‌خوند! عجب آدم وفاداری بود! همه‌ش به فکر تفنگش بود!
کرنل: ولش کن! همون بهتر که مرد!
گروبز: کلا تقصیر خودش بود. به ما چه!

بک: من قبل از مرگش خاطراتش رو خوندم! اون وصیت‌نامه‌ش رو نوشته گذاشته زیر بالشش!
میرآ: وا! مگه ما دنبال ارث اونیم؟! البته بد نیست بریم ببینیم چی نوشته! شاید یکی دو تا تی‌شرت دیگه واسه من جور کرده باشه! Open in new window
بک: یا یه ماتیک واسه من! Open in new window
کرنل: یا آدرس یه کلینیک کاشت مو واسه من! Open in new window
گروبز: یا یه ریش‌تراش مخصوص گرگ‌نماها واسه من! Open in new window

و همه، شاد و خرم، به طرف راه پله هجوم می‌برن تا ببینن درویش تو وصیت‌نامه‌ش چی نوشته! Open in new window

نتیجه‌ی اخلاقی: روزی سه بار مسواک بزنین تا جلبک‌ها از دستتون در آسایش باشن!

------------------------------------------------------------------------
آفرين !
واقعا عالي بود جاسمين جان !
من كه خيلي لذت بردم . نكات نگارشي - پاراگراف بندي رو كاملا رعايت كرده بودي .
فضاسازي خيلي زيبايي داشت .
اون قسمتي كه نوشتي :

نقل قول:
کرنل از پنجره رد می شه، پشت سرش هم درویش از پنجره می پره بیرون: آاااااخ! کله م! میرآ: اون پنجره که نه احمق! این یکی!


خيلي جالب و خنده دار بود .


نقل قول:
لردی: ها ها هو! گفته بودم انتقام می گیرم! پودر کردن بقیه تون هم بمونه واسه بعدا! فعلا گشنمه! می خوام برم جسد درویش رو بخورم! قبل از اینکه کسی چیزی بفهمه، لردی، یه پنجره باز می کنه و با دار و دسته ش و لاشه ی درویش برمی گرده دموناتا. هنوز بقیه تو شوک هستن. یه چوپانی از اون اطراف رد می شه: شیطونیکه (بر وزن مرتیکه!) خل و چل به من می گه چوپان دروغگو!

فقط اينجا رو من متوجه نشدم . چرا بايد لرد لاس اينا رو ول كنه ؟ :دي لرد لاس از اندوه تغذيه مي كرد درسته؟
توي فن فيكشن نويسي معمولا مسير داستان عوض ميشه ولي شخصيت ها تغييري نمي كنند .
--
خب نمرت : 8/10

پ.ن: چرا چوپانه رو ول كرد شيطونه؟ :دي
پ.ن:ميتوني همينجا جواب بدي اگه دوست داشتي .


پیام زده شده در: ۱۷:۵۷:۴۳ یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۹

ویرایش شده توسط shaghayegh در تاریخ ۱۳۸۹/۲/۶ ۱:۵۹:۴۳
ویرایش شده توسط shaghayegh در تاریخ ۱۳۸۹/۲/۶ ۲:۰۱:۰۰
ویرایش شده توسط shaghayegh در تاریخ ۱۳۸۹/۲/۶ ۲:۰۵:۲۵
ویرایش شده توسط shaghayegh در تاریخ ۱۳۸۹/۲/۶ ۲:۰۷:۰۲
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: شوخی با درن شان
طرفدار فانتزی سطح اول
عضو شده از:
۱۷:۵۶:۲۲ چهارشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۹
از یکم اون ور تر از اون ور تر
گروه:
كاربران عضو
پیام: 19
سطح : 3
پست/روز : 0 / 52
روز/پست : 6 / 61
درصد این سطح : 9
آفلاین
لردلاس در جوادیه

هیچ کس خیال نمی کرد لردلاس به بدترین شکل ممکن و توسط یک ایرانی غیور کشته شه حتی هیچ یک از پیش گو ها هم اصلا همچین فکری به ذهنشون خطور نکرده بود اما از اونجا که ایرانی ها غیر قابل پیش بینی هستند... اصلا ولش کن بهتر داستان از زبون خود گروبز بشنویم

ساعت نزدیک 5 بعد از ظهر بود با درویش و بک مشغول تمیز کردن خونه بودیم و من طبغ معمول داشتم تی می کشیدم که ناگهان کرنل از در وارد شد و به سرعت به اتاق درویش رفت
چند لحظه بعد درویش من و بک را صدا کرد تا ما هم به جمع اونا اضافه شیم
درویش با حالتی کاملا نگران و با تته پته گفت باز لرد لاس به یه شهر دیگه حمله کرده سریع آماده شید باید برای کمک بریم
کرنل بلافاصله آماده ی ساخت پنجره میشه و من می رم وسایل جنگی رو بیارم وقتی بر می گردم یک پنجره قرمز وسط اتاق وا شده تا حالا همچین پنجره ای ندیده بودم خلاصه با ترس و وحشت وارد پنجره می شیم و...

وقتی از پنجره بیرون می ایم خودمون در کوچه ای تنگ و تاریک می بینیم که پر از چاله و چوله هست

برخلاف انتظارم هیچ صدای جیغ و وحشتی نمی شنوم فقط صدای موتور و موتور

ناگهان جوانی با سبیل های عجیب قریب به سمت ما می آد
و دروش ورد ترجمه حرف رو می خونه

چیه داداش این ورا چیکار می کنید اینجا خطر ناکه بچه کجایید؟

ما راستش برای کمک اومدیم می گن یک هیولا حمله کرده اینجا ولی نمی بینمش

داداش دنبالم بیا تا ببینیش

به سرعت دنبال موتور اون جوون می دویم و در چند کوچه اون طرف تر وایمیسیم

نگاهم که به لرد لاس می افته اماده حمله می شم که اون جوون جلو مو می گیره و می گه
داداش خطرناکه جلو نرو یه دعوا محلی خودمون حلش می کنیم

لرد لاس مشغول دعوای لفظی کمی جلو می رم تا ببینم چی میگن

داداش چقدر پول دادی به خیاط تا این لباسای عجیب غریب براتون درست کنه ما از اینا نمی ترسیم و با هم شروع می کنند به خندیدن به لرد لاس و دار و دستش

اماده ی چکی شدن باش مادر نزاییده کسی تو محل ما لات بازی در بیاره
ناگهان یکی از نوچه های لرد لاس به طرف یکی از جوونا حمله می کنه واون جوون به سرعت یه چاقو در میاره و اون هیولای زنبور مانند رو چاک چاک می کنه

داداش خودت شروع کردی ، اسی زنک بزن اکبر اینا بگو از محل بالا بیان اینجا دعوا داریم و خودش شروع می کنه به در آوردن قمه از موتورش که جنگی بزرگ شکل می گیره و حدود 10 تا جوون با 20 تا هیولا گلاویز می شن و همه لت و پار می شن و فقط میمونه لردلاس و 2 تا از نوچه هاش و رییس اون جوونا
داداش خیال کردی ما کم میاریم
ناگهان 2تا وانت که توش پر ادم می رسن و همه از پشتش می پرن پایین
داداش دعوا اینجاست
خوش اومدی اکبر خان
لردلاس که تعجب کرده سریع یه پنجره وا می کنه و چند تا دیگه هیولا می ریزن بیرون و دوباره جنگ شروع میشه این روال ادامه پیدا می کنه تا اینکه اینکه دیگه لردلاس یاراش تموم می شن اما همین جوری برای حریفش از در و دیوار یار ونوچه می ریزه پایین

نا گهان رییس نوچه ها که کمی زخمی شده و با چاقو خونی زرد رنگ خود می گه دست من خط خطی می کنی
زدی ضربتی ضربتی نوش کن و همه می ریزن سر لردلاس و ...
وقتی کار لرد لاسو تموم می کنن به سمت ما می ان و می گن بپیچید به گاراژ
ما هم از ترس از همون پنجره ای که اومدیم برگشتیم و از تعجب
تا دو هفته با هم حرف نزدیم و این بود پایان کار یک هیولا

------------------------------------------------------------------------
راستش نكات نگارشي رو خيلي خيلي كم رعايت كرده بودي .
اصلا از « - . - , - : » استفاده نمي كني !
پاراگراف بندي رو رعايت نكردي .
چند غلط املايي هم داشتي .
در ضمن در فن فيكشن نويسي شخصيت ها و نوع قدرت و رفتارشون تغييري نمي كنه چطور لرد لاس كه يك ارباب شيطاني خيلي قدرتمند هست با ضربه چند چاقو از بين مي ره؟
دقت كنيد شما فن فيكشن نوشتيد.

فضاسازي خوبي نداشتي / كاش براي داستانت وقت و دقت بيشتري صرف مي كردي .
بيشتر تلاس كن .
نمره :
4/10

پیام زده شده در: ۱۱:۵۵:۴۶ جمعه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۹

ویرایش شده توسط shaghayegh در تاریخ ۱۳۸۹/۲/۱۴ ۹:۳۰:۰۷
_________________
? Why so serious
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال






شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید

[جستجوی پیشرفته]



Copyright © 2008-2010 Fantasy Fans® All Rights Reserved